تبليغاتX
نــــای و نــی
ادبــی
 

دلگیرم از تو

و از فهم زمین

                 

 

تا کدامین شعر بگویم

ازدحام این حجم بر جامانده را

زمانی که انسان ها

کشیشان معبد خویشند

شاید باید کسی قربانی شود

برای اثبات گردی زمین

هار شده ام

و شعرهایم

پارس های نابهنگام سگی را می ماند

که دلش می خواهد پاچه ی کسی را گرفته باشد

تا مبادا کسی بفهمد

که دیگر سگ نیست

دلگیرم از تو

و از این فلسفه ی معکوس

و از فهم زمین

و از تکرار دوباره ها

 در انتهای کدام بی پایان

به رمز پروانه شدن خواهیم رسید

بلوغ فهمیدنم را مدیون کدامین درد خواهم بود

چه غریبانه دیدم

مرگ را

زمانی که چون گرگ می لیسید

پاره های تکه تکه شده ی احساساتم را

ببخش

در روزگار آهن و بتون بهتر از این نمی شود شعر گفت

من

هجوم بی پایان خانه به دوشیم را در  نگاه جاده ها می بینم

من غربت آیینه ها را در کثیفی بازدم ها احساس می کنم

و این حس بر جا مانده

انگار مرا می برد

به دورهای ناشناخته

چه بگویم

وقتی واژه ها

قربانیان ادراک تواند

دلم می سوزد

همیشه دلم برای آینه ها می سوزد

وقتی  تکرار می شوند

در  حجم وسیع واقعیت ها

در گوشه ی کدام خیابان

از نگاه پروانه ها بگویم

زمانی که انسان ها

با سرعت های ماشینی سفر می کنند

دلگیرم از تو

و از غربت زمین

و از احساس پروانه شدن

در غربت ماشین ها

بگذار فلسفه ی خانه به دوشیم را تفسیر کنم

زمانی که برگ ها خسته می شوند از آغوش درخت

همیشه یه پاییز هست

برای بریدن تعلق از درخت ها

و سرما

هرچند که سرد

شاید پیام آور رهایی باشد

از تعلق درخت ها

دیوانه شده ام

و واژه هایم

 بی مهابا می رقصند

بدون آنکه خود را فهمیده باشند.

دارد نزدیک می شود

تا دوباره بپیجد میان اسکلت های بدون برگ

باد

دور می شوم

زمانی که ساعت ها معکوس می گردند

زمانی که ثانیه ها جوانتر می شوند

و می دانم

شاید زمین همیشه باید بگرد

که مبادا

جایی همیشه پاییز باشد

چه کنم؟

زمانی که در یک منطقه ی آب و هوایی نیستیم

انتظار بهار خود را بکشم

یا زمستان تو را

در بهت می مانم

تا که تفسیر شود

این مبهم وسیع

مات می مانم

در تکرار باد

در تکرار برف

تا شاید بلوغ واژه هایم کامل شود

در بطن تکرارهای طبیعی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:25  توسط غم زیبا | 
 

من می مانم

و  ازدحام یک سیال !!!

 

باید با آن کنار بیایم.

کاملا  مسالمت آمیز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:16  توسط غم زیبا | 
 

تو گم می شوی

و من خسته می شوم از گشتن تو

و احساس هایم در گیر می مانند

میان ناخن های گره خورده با دیوارها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:54  توسط غم زیبا | 
 

  آسان قضاوت نکن

شاید آنچه را که می بببنی

خودت باشی

ثصویر شده در آینه های زلال

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط غم زیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


اگر می خواهی ببینیم نصفه های شب بیا

زمانی که قطره های زلال تنهاییم را

به سیاهی های شب می سپارم.

باور کن

این زمان

احساس هایم از هر زمان دیگر عریانترند.



گر چه

می دانم

سیاهی ها راه را برتو خواهند بست.

دریچه ای به حریم عریانی من نیست .

حتی شب نیز به من تعصب دارد.



ومن

در تنهایی های همیشگی ام

هر شب عروس احساس های

نشکفته ام می شوم.



برف می آید


سپید

سبک

آرام

قاب پنچره سفید شده است

وراه...

ودانه های ریز برف...

گاه می شود که حادثه را حس می کنی

گاه دلت می خواهد در ازدحام حادثه راه بروی

برف...

وسپیدی...

وقاب پنچره...

دلت می خواهد فتح کنی

دلت می خواهد تمام سپیدی های دست نخورده را فتح کنی

راه می روی

در ازدحام یک چیز سپید

وقتی کوچه ها سپید می شوند

وقتی درخت ها

وقتی جاده ها

دلت می خواهد تمام سپیدی های دست نخورده را فتح کنی

راه خواهم رفت

دور خواهم شد

در امتداد مستقیم یک راه

وقتی به د ور از همه ی رنگ ها تنها به یک چیز فکر می کنی

دیگر رنگ نیست

رنگ ها همه گی سپید شده اند

رنگ ها رنگ باخته اند

تو راه می روی

تا ته

تا ته سپیدی

و آهنگ...

وملودی افتادن برف ها همراه با قدم های تو

به کجا خواهی رسید در امتداد یک مسیر مستقیم

وقتی رنگ ها رنگ باخته اند

گاه تنها حادثه ای که می ماند رفتن است

گاه بهانه یی برای ماندن نیست

برف می آید

وزمین سپید است

وقاب پنجره نیز

وراه نیز

وتو هر چه نگاه می کنی بهانه ای برای ماندن نیست

هجوم راه تو را می گیرد



دور خواهم شد

درامتداد یک مسیر

وقتی رنگ ها رنگ باخته اند

وقتی سایه ها سپید شده اند

وقتی ثانیه ها کند می گذرند

گاه بهانه ای برای ماندن نیست

راه می روی

سپیدی

ودانه های ریز برف

دلت می حواست به ابر می رسیدی

به هجوم زایش در یک ابر

به انتهای تحمل ابر

وقتی فارغ می شود

وقتی گریه می کند

وقتی اشگ می ریزد

وقتی لشگ به انجماد می رسد

دلت می خواست اوج می گرفتی

بالاتر از یک ابر

وقتی تمام سپیدی ها پایین بود

وقتی ابر پایین بود



کوه ها

دره ها

صخره ها



به مفهوم سوگند

زمانی که همچون دانه های گندم دهان باز می کند

به واژه سوگند

وقتی به ثانیه ی ظهور می رسد

به جاده سوگند

وقتی روی می نماید

گاه جز به رفتن گریز نیست

ثانیه می گذرد

برف می آید

قاب پنجره سپید تر می شود

ویک نفر

...

یک نفر در برف راه می رود

دور می شود

در قاب پنجره

وقتی ابر به انتهای تحمل رسید

آینه ای شد زمین

برای آنکه راه می رود

کوه

دشت

دریا

وچقدر دلت می خواهد فتح کنی

تمامی سپیدی های دست نخورده را

راه می روی

راه

وجای قدم هایت را تثبیت می کنی

می دانی

آری

ثبوتی در جای قدم های تو نیست

برف دوباره می آید

و قدم های تو در برف گم میشوند

تمامی بکرها بکرتر می شوند

تو فتح می کنی وبکرها...

دوباره زاده می شوند

بکرتر

سپیدتر

وتو شاید تا انتهای برف

در سیر زمین بمانی

در جاذبه ی یک چرخش

مهم نیست

راه می روی

کوه

دشت

برف

چه کسی ثصور می کرد

به زیبلیی اشگ های منجمد شده



گاه به عقب می نگری

به جا پاهایی که هنوز هستند

اما ..

هجوم حادثه تو را می گیرد

ورد پاهای بر جای مانده

هنوز بکر نشده اند

به یاد می آوری که باید بروی

که فتح کنی

تماه سپیدی های دست نخورده را

.

.

.

تا انتهای بارش برف

تا حایی که بکر هست

تو هستی

برف هست

.

.

.




نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
ستاره ای در دل شب
کویر تشنه ی باران
سرمستانه
صدای پای ماه
ماه من!
دلنوشته ها
دلنوشته هاي يه ديوونه
این شعرها عاشقانه نیستند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان