نــــای و نــی
ادبــی
راحت باش بانوی شعرهای من اینجا کسی نیست می توانی بیفشانی گیسوان پریشانت را روی شانه های سطرهایم تا برقصند چونان خرمن های طلایی گندم در گذر احساس های من تا ببینند سطرهای شعر من که... کچل نیستی راحت باش آنجا... تمامی شعرهای من است گیسوان... گندمکون... تو گاهی ... در میان کوچه های بی بهار... به ولگردها می مانم آنگونه که دور میزنم برگ ریزان این درختان خشکیده را بیشمار همچون پرسه ی کلاغ هایی که می دانند بهار هنوز ... نزدیک نیست... قار قار می کنم سطرهای نا نوشته ی شعرهایم را تا شاید به هم بخورد این سکوت محض تو می گویی روی کاغذهای سفید بنویسم سفید؟ یا بنویسم سیاه؟ چه فرقی می کند در هر حال سیاه کرده ام این سفیدی های محض را به تو نمی اندیشم که خانه کرده ای پیش بهار و نمی اندیشی به درختان خران زده به بادهای سرد به کلاغ ها به من که تو ... میان پرسه های هر روزه ام به گمشده ها می مانی تو را به پاییز چه کار رهایت می کنم تا روزی هزار بار دور بزنم درختان خزان زده را و قار قار کنم و روی کاغذهای سفید بنویسم سفید با قلم های سیاه می بینی اینها پارادوکس شعرهای من است تلخ شیرین تو میگویی اگر خورشید در نمی آمد تا ابد می پرستید ماه را؟ ابراهیم گریسته بودم انگار آنروز که شکسته بود خورشید در منشور دستان کودکی برای تفریح های کودکانه اش با خودم گفتم خورشید چند بار محکوم است به شکستن تا شاید کسی به راز رنگ ها پی ببرد. پ.ن۱ـ زندگی همیشه به همین سادگیه پ.ن۲ـ موفق باشی ماهی قرمز و کوچولوی من تویی و من باز هم مثل همیشه تو در بزرگیت و من... در کوچکیم دنیا قاعده هایی دارد که هیچ وقت ... تغییر نمی کنند مثل سبکی... مثل سنگینی... و تو که سبک تری بالا می روی روی شانه های سنگن ترها با رسمی همیشگی این شعر را برای تو می نویسم آی ی ی... که عزیزی مثل همه ی چیزهای خوب و بوی حیای کودکانه را می دهی عاشقانه نیست ولی حرمت دارد به اندازه یک لیوان چای داغ درهوای بسته ی یک شب برفی برای کسی که مدت ها سرگردان در حجم وسیع برف ها راه رفته است. صبح که شد بگو دیشب کسی در بارش سنگین برفی شبانه آمد در حریم حیای من نشست یک لیوان چای داغ خورد در گرمای کنار بخاری لحظه ای چشم هایش رابست و صبح نشد ... که رفت دهن کجی کردم به نو با آن همه بزرگیت که چرا با تمام خود تنها سهم آنان شدی هزار بار هم که بخندی اخم هایم باز نمی شود از این ناعدالتی بزرگ سکوت کردی و انان تو را تقسیم کردند برای خودشان تا تضمین فردایشان باشی و ندانستند که تو هوای امروز من بودی درون ریه های زندگی با همین چند تار موی بیرون چند روزیست که تنگی نفس گرفته ام

| Design By : Night Skin |


